تبليغاتX
...باز باران
دلم،
برای دلتنگی عصر جمعه تنگ می شود،
در دلتنگی های عصر یکشنبه

+ نوشته شده در Sun 6 Dec 2009ساعت توسط Baran |

چه تنگنای سختی است!
یک انسان یا باید بماند یا برود
و این هر دو،
اکنون برایم از معنی تهی شده
است
و دریغ که راه سومی هم نیست!

"دکتر شریعتی"
+ نوشته شده در Fri 4 Dec 2009ساعت توسط Baran |

منو اگه ول کنن واسه مردن تک تک آدمهای دنیا می‌خوام بشینم گریه کنم حتا اونهای رو که یه بار هم توی زندگیم ندیدم، خدای من تو اون بالای تو بهتر میدونی‌، چرا ما رو میاری روی زمین، چرا ما رو به هم وابسته میکنی‌، و چرا در عرض یه ثانیه ما رو ور میداری واسه همیشه، جوری که انگار نبودیم، هیچ وقت روی این زمین نبودیم، چرا دل مادرو خون میکنی‌ چرا دل پدر رو میشکنی، چرا یه عشقو ناکام میکنیی؟؟؟؟؟؟ و ۱۰۰ تا چرای دیگه...

نمیدونم چرا وقتی‌ یه جوون میمیره دلم واسه خودم تنگ می‌شه، به خودم میگم اگه من بمیرم چی‌ می‌شه؟ می‌دونم که گریه زاریها همش ۱هفته هست، بد کم کم همه یادشون میره، اینقدر یادشون میره که حتا اگه عکسمو نبینن صورتمو هم فراموش می‌کنن، آخه خدا بگو این رسمشه؟ اگه رسمشه چه رسم کثیفی، چه دنیای مسخرهٔ هست.

این همه تلاش واسه زندگی‌ این همه بدو بدو، ولی‌ یه لحظه می‌تونه همش پوچ بشه بره هوا ............

سامان عزیزم روحت شاد....

+ نوشته شده در Fri 6 Nov 2009ساعت توسط Baran |

توی اون کوچه ی بن بست ، خونه ای بود که به یک دنیا می ارزید...

اونجا مه مهتاب می دیدم ، خواب صد خواب ُ می دیدم....

اون تموم باورم ، خونه ی من بود...

اونجا که شرم و حیا رو تو نگاهی می شد از پنجره هاش دید...

تو خونه مهتاب ُ می دیم ، خواب صد خواب ُ می دیدم

خونه اونجاست هنوز ، خونه اونجاست هنوز....

کاشونه اونجاست هنوز ، کعبه ی عشق من و ما همه اونجاست هنوز

دلم اونجاست هنوز ، دلم اونجاست هنوز.......



+ نوشته شده در Wed 4 Nov 2009ساعت توسط Baran |